آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت هیچ بیش وکمی نداشت

دل از خدا برید و در زمین نشست

صدبار عاشق شد و صد بار دلش شکست

به هر سو نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد که یک روز دل خدا را شکسته بود

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت حتی از من؟

گفتم خدایا چقد دوری

گفت تو یا من؟

گفتم خدایا تنهاترینم

گفت پس من؟

گفتم کمک خواستم

گفت غیر از من؟

گفتم خدایا دوستت دارم

گفت بیش از من

گفتم خدایا اینقدر نگو من

گفت من توام تو  من ...

 
يك چشم من اندر غم دلدار گريست
يك چشم دگر حسود بود و نگريست
چون روز وصال آمد آن را بستم
گفتم نگريستي نبايد نگريست (ابوسعید ابوالخیر)